تبليغاتX
خارخاسک هفت دنده

 
 

حکایت وبلاگ نویسی من هم شده است حکایت سریالهای تلویزیون وطنی ! بد مصب چهار چوبهای اخلاقی اش  دست و بالم را بسته ؛  این است که زوم کرده ام روی بدبخت بیچار گی هایم . همین که سرو کله یک  اتفاق جگر سوز و جان گداز توی زندگی ام پیدا میشود عشقم میکشد که بنویسمش و تا میشود اشکی در بیاورم و دلی بسوزانم !!

چه میشود کرد دوستان ِ من  زندگی با همین اشکهای شور بامزه میشود . همین اشکهاست که لبخندها را خوش مزه تر میکند . دوستی ها را هیجان بیشتری میدهد . بوسه ها را آتشین تر میکند .

خوب است بیایم برایتان از ماجرای هم     ....خواب....ه    هایم ... بنویسم ؟

برایتان بنویسم که بعضی وقتها حتی دلم برای یک  ف...احش....ه ی چماله شده ی ؛  چروک خورده ی استخوانی قیلی ویلی میرود ؟

خوب است بنویسم تا بدانید بعضی وقتها چطور برای کشاندن پای یک سوژه ! به خانه ام برنامه ریزی میکنم و حساب و کتاب دارم ؟

انصاف بدهید دوستان ........

 این همه خودم را بالا نبرده ام که ناگهان بفهمانمتان خیلی کمتر از چیزی هستم که مینویسم .

بنابراین اگرچه ذاتن و ماهیتن ! آدمیزادی الکی خوش و خوشگذران هستم اما ..................... خودسانسوری بد پیر هوس نوشتن ماجراهای توی رختخوابی را بر من حرام کرده است . و از انجا که  معمولا  ماجراهای  با مزه و خنده دارمن در زیر پتو تولید میشوند!!  و  در غیر از این مکان  مقدس اصولن هیچ فقره اتفاق جذاب دیگری ! برایم نمی افتد که با نوشتنش دلتان را  شاد کنم . بنابر این ماحصل آنچه از روزها و شبان من برایتان قابل نوشتن میشود همین ماجراهای پر درد ورنج است ........

 

 بگذریم ...

چیزهایی از دخترک پیدا کردیم . یک روسری کوچک گلدار  و یک لنگه ی دمپایی که توی یکی از انشعابات کانال آب مادر در نزدیک آبیک  یافتیمش .

یعنی نزدیک به همانجایی که خانواده بچه برای پیک نیک رفته بودند.

حدسم درست بود بچه  توی کانال آب افتاده است و مثل موسی میرود که در دامن امنی جای بگیرد . جسد هنوز پیدا نشده . اما معلوم است که  دخترک کوچک کنجکاو  جانش را بر سر کنجکاوی  کودکانه اش داده است .

امروز پدرش را دلداری دادم .

گفتم : مرد حسابی خودت را جمع و جور کن زندگی فقط خوردن و خندیدن و با زن خوابیدن نیست . اشک و آه هم دارد .

گفت : ماشال تو میگویی خدا وجود دارد ؟ به من بگو وجود دارد !! بگو دخترم الان در یک دنیای دیگر زنده شده است . بگو بگو  این بهشت لعنتی را به او داده اند .................؟

گفتم : خودت چه حس میکنی ؟

گفت : فکر میکنم زنده است کنار من نشسته . و میفهمد که چه داغی به دل ما زده است .

هق هق گریه کرد و دوباره خون دماغ شد .

دستم را به شانه اش زدم برایش سیگاری روشن کردم و گفتم : من فکر میکنم تو بهشتت را ازدست  میدهی اگر فکر کنی بهشت لعنتی تنها چیز مهمی باشد که به دختر معصوم تو داده اند.

 

پاورقی :

در حال حاضر دوستانی از هلال احمر قزوین و آبیک برای پیدا کردن رد و نشانی از بچه بسیج شده اند . امیدوارم آن عده از دوستان که ولع من برای نوشتن این خاطره  تاثر برانگیز را عمدی دانسته اند به اندازه آن دخترک کنجکاو باشند تا بتوانند با سرک کشیدن  به کانال حقیقت !! صداقت  کلمات من را درک کنند.

 

+ نوشته شده  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387   توسط  ماشال   | 

ليست وبلاگهای به روز شده